خرید بک لینک
دیروز دل درد بودم. صبح که رفتم کتابخونه طاقت نیاوردم و رفتم خونه مامان بزرگ. عصر برگشتم. دوباره یه ساعتی خوندم ولی طاقت نداشتم. به مامانم پیام دادم که زنگ بزنه خوارزمی بگه نمیام. دو روز بعد کنکور. مسخ

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:22

امشب از اون شباییه که باید ثبت بشه. بدون سانسور. توی این وبلاگ. نه اون یکی. چاوشی با صدای بلند آزاردهندهی خوبی توی گوشم میخونه: خداااا تا ابد، خدای همهاسای کاش رنج آخر داشت....اشک ملایمی پشت چشمامه.

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:22

خب... شاید این وبلاگ برای نوشتن از دایی ساخته شده!خب باید بگم که برگشت. و متاسف بود. امروز دعوای سختی کردیم. گاهی وقتا اوضاع خیلی پیچیده میشه. دعوا دیگه به راحتی تموم نمیشه. یه گره کور و پیچیده....واق

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:22

می دانی، فکر میکنم آدم سعادتمندی هستم. جدی میگویم. احساسم این است که وقتی از صمیم قلبم شب تولد آرزو کردم خدا همانجا سیب سرخ آرزو را انداخت توی دستم. و من حالا دارم کم کم احساسش میکنم!حالا خیلی بیشتر ر

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:22

سلام. راستش ده دقیقه پیش وقتی مشغول مطالعه کتابی از دیوید سداریس بودم، همزمان چیزهای جالبی تو ذهنم اومدن که فکر کردم میتونن برای وبلاگ مناسب باشن. ولی خب الان همه چیز از یادم رفته. خب، حالا حالتون چطو

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:22

دیگه علاقه ای به نوشتن تو وبلاگ ندارم. شاید تقصیر حضور مخاطبه. نمیدونم. هی داشتم فکر میکردم با کی حرف بزنم که یاد تو افتاوم. وبلاگک قشنگم. با بقیه که حرفای یه کم خصوصی رو نمیشه زد. دایی هم انگار کار د

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:22

صفحه بندی